فلسفه و هدف جهاد
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩  کلمات کلیدی: جهاد

آیات 76 - 71 نساء
(درباره جهاد و جنگ )

 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ خُذُواْ حِذْرَکُمْ فَانفِرُواْ ثُبَاتٍ أَوِ انفِرُواْ جَمِیعًا ﴿۷۱﴾ وَإِنَّ مِنکُمْ لَمَن لَّیُبَطِّئَنَّ فَإِنْ أَصَابَتْکُم مُّصِیبَةٌ قَالَ قَدْ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیَّ إِذْ لَمْ أَکُن مَّعَهُمْ شَهِیدًا ﴿۷۲﴾ وَلَئِنْ أَصَابَکُمْ فَضْلٌ مِّنَ الله لَیَقُولَنَّ کَأَن لَّمْ تَکُن بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُ مَوَدَّةٌ یَا لَیتَنِی کُنتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِیمًا ﴿۷۳﴾ فَلْیُقَاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یَشْرُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا بِالآخِرَةِ وَمَن یُقَاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیُقْتَلْ أَو یَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْرًا عَظِیمًا ﴿۷۴﴾ وَمَا لَکُمْ لاَ تُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَانِ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنکَ وَلِیًّا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنکَ نَصِیرًا ﴿۷۵﴾ الَّذِینَ آمَنُواْ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُواْ أَوْلِیَاء الشَّیْطَانِ إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطَانِ کَانَ ضَعِیفًا ﴿۷۶﴾

 

ترجمه آیات در ادامه مطلب


ترجمه آیات
هان اى کسانى که ایمان آوردید سلاح خود برگیرید، و سپس دسته دسته یا یک پارچه به سوى جهاد حرکت کنید (71).
و بدانید که بعضى از شما هستند که در کوچ کردن پا به پا مى کنند، همین که مصیبتى به شما برسد مى گویند، خدا چه رحمى به من کرد، که با آنان در میدان کارزار حاضر نبودیم (72)
و اگر - در جنگ پیروز شوید، و فضل و کرمى از خدا به شما برسد _ و غنیمتى به دست آورید _ آن وقت بطور یقین خواهند گفت گویا هیچ رابطه مودتى با شما ندارند - : اى کاش با آنان مى بودم تا به فوزى بزرگ کامیاب مى شدم (73).
پس کسانى که زندگى دنیا را مى فروشند، و آخرت را مى خرند، باید در راه خدا پیکار کنند و کسانى که در راه خدا پیکار مى کنند تا کشته شوند و یا بر دشمن چیره گردند به زودى اجرى عظیمشان مى دهیم (74).
چرا در راه خدا و نجات بیچارگان از مردان و زنان و کودکان پیکار نمى کنند؟ بیچارگانى که مى گویند بار الها ما را از این سرزمین که مردمش همه ستمگرند بیرون کن ، و نجات بده ، و از ناحیه خود سرپرستى بر ایمان بفرست ، و یا از جانب خود یار و مدد کارى بر ایمان روانه کن (75).
کسانى که ایمان آورده اند، در راه خدا پیکار مى کنند، و آنها که کفر را پیشه خود کرده اند در راه طاغوت مى جنگند، پس شما اى مؤ منان با یاران شیطان پیکار کنید، که کید شیطان همیشه ضعیف بوده است (76).

 

به طورى که ملاحظه مى کنید این آیات در مقایسه با آیات قبل به منزله ذى المقدمه نسبت به مقدمه است . ساده تر بگویم آن آیات سخن از اطاعت خدا و رسول و اولى الامر داشت تا در این آیات غرض از آن اطاعت را که صبر در مقابل جهاد در راه خدا است بیان کند، و معلوم است که تحریک مؤ منین بسوى جهاد جز این که مردم مطیع خدا و رسول و اولى الامر باشند، به نتیجه نمى رسد مخصوصا در ایامى که این آیات نازل مى شده مؤ منین در محنتى شدید قرار داشتند، چون نزول این آیات در ربع دوم از مدت اقامت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در مدینه بوده ، که دشمنان دین از هر طرف هجوم آوردند، تا نور خدا را خاموش سازند، و بنیان دین را که در حال بالا رفتن بود براندازند، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از یک طرف با مشرکین مکه و طاغوت هاى قریش ‍ مى جنگید، و از سوى دیگر سریه (لشکر کوچک )ها به اطراف شبه جزیره عربستان گسیل مى داشت ، و از سوى دیگر سرگرم استوار ساختن پایه هاى دین در بین مؤ منین بود، و از سوى دیگر در داخل با جمعیت منافقین که مردمى نیرومند و پولدار و صاحب نفوذ بودند رو به رو بود، جمعیتى که در روز جنگ احد معلوم شد عددشان از نصف مسلمانان خیلى کمتر نبوده (در سابق که روایات جنگ احد را نقل کردیم گذشت ، که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در روز جنگ احد با هزار نفر سرباز از شهر بیرون رفت و از این عده سیصد نفر با عبداللّه بن ابى برگشتند، و هفتصد نفر با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) ماندند).
و این منافقین دائما چوب لاى چرخ اسلام مى گذاشتند و امور را علیه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) واژگونه مى کردند، و همواره در انتظار بلایى براى آن جناب بودند، و مؤ منین را که بعضى از آنان بیمار دل بودند و از منافقین شنوایى داشتند، از عمل به دستورات آن جناب مانع مى شدند، و از سوى دیگر اطراف شهر مدینه و پیرامون ، و مسلمانان آن جا، قبایلى از یهود بودند، که دائما براى مؤ منین دردسر ایجاد مى کردند، و با آنان مى جنگ یدند و اتفاقا عرب مدینه از عهد قدیم به چشم احترام به آنها نگاه مى کردند. و امر آنان را _ و یا بگو تمدن و شیوه زندگى آنان را - عظیم مى شمردند، و یهود سخنان باطل و ضد دین در ذهن مسلمانان القا مى کردند و احادیث گمراه کننده اى که باعث بطلان اراده صادق آنان بود تلقین مى نمودند، و به این وسیله تصمیم جدى آنان را سست مى کردند، و همین یهودیان و منافقین ، مشرکین را علیه مسلمانان تشجیع مى کردند، و در مقاومت علیه مسلمین دلخوش ‍ مى ساختند و در بقا و ادامه بر کفر و جمود خود تشویق نموده ، و وادارشان مى کردند تا بیشتر به آزار مسلمانانى که در مکه بودند بپردازند.
بنابراین مى توان گفت که این آیات مثل این که در همین مقام است ، که کید یهودیان علیه مسلمین را خنثى کند، و آثار القائات آنان بر مؤ منین را از بین ببرد، و اگر در ضمن سخنى از منافقین به میان آورده ، نظیر تتمیم ارشاد مؤ منین و تکمیل بیدار باش آنان است ، تا وضع حاضر خود را بشناسند، و در امر خود بصیرتى داشته باشند، و از دردى که بى خبر از خود آنان در درون دلهایشان پنهان شده بر حذر باشند، دردى که در جمع آنان نفوذ کرده است ، و آن درد خوش باورى نسبت به یهودیان و شیفتگى نسبت به تمدن و مال و ثروت آنان است ، تا به این بیدار باش کید دشمنان خارج از محیطشان که به آنان احاطه دارند را باطل کند، و دلهاى مؤ منین را که از شدت محنت به گلوگاهشان رسیده دوباره به درون سینه هاشان برگرداند، و خلاصه کلام نور دین را در درخشندگیش تمام نماید همچنان که خودش در جاى دیگر فرمود: (و اللّه متمّ نوره و لو کره الکافرون )، و نیز فرمود: (لیظهره على الدین کلّه و لو کره المشرکون ).

 


یا ایها الّذین آمنوا خذوا حذرکم فانفروا ثبات او انفروا جمیعا

 


کلمه (حذر) به کسره حا و سکون ذال به معناى آلت بر حذر شدن است ،و آلت بر حذر شدن همان اسلحه است ، و چه بسا دانشمندانى که گفته اند: این کلمه اسم آلت نیست بلکه مانند کلمه (حذر) به فتحه حا و ذال هر دو مصدر است ، و کلمه : (نفر) به معناى کوچ کردن به سوى هدفى است که مورد نظر باشد، و اصل این کلمه به معناى فزع بود، پس کوچ کردن از یک محل در حقیقت فزع از آن محل است ، و فزع به محلى است که مورد نظر است و کلمه (ثبات ) جمع کلمه (ثبه ) است و ثبه به معناى جماعت هاى متفرق است ، پس ثبات به معناى جماعتى بعد از جماعت است ، به طورى که جماعت دوم با جماعت اول فاصله داشته باشد، و جماعت سوم از دوم جدا باشد، مؤ ید این معنا آن است که این کلمه در مقابل کلمه جمیع قرار گرفته ، و فرموده : (فانفروا ثبات او انفروا جمیعا).
در این آیه شریفه با آمدن حرف (فا) بر سر جمله : (فانفروا ثبات ...) این جمله متفرع شده است بر جمله : (خذوا حذرکم ...)، و این تفریع و نتیجه گیرى به ظاهرش این احتمال را تاءیید مى کند، که منظور از کلمه (حذر) معناى مصدرى نباشد، بلکه همان معناى آلت و سلاح باشد، و جمله کنایه باشد از این که مؤ منین آمادگى تمام داشته باشند براى خروج به سوى جهاد، و در نتیجه معناى آیه چنین مى شود: اسلحه خود را بر گیرید یعنى آماده بیرون رفتن به سوى دشمنان خود شوید، یا فرقه فرقه (که از آن تعبیر مى شود به سریه سریه )، و یا به طور دسته جمعى که از آن تعبیر مى شود به لشگر.
و معلوم است که آماده شدن براى جنگ به اختلاف عده دشمن و نیروى او مختلف مى شود، پس تردید در جمله (یا دسته دسته بروید و یا دسته جمعى ) تردید تخییر نیست ، و نمى خواهد بفرماید در کیفیت بیرون رفتن ، اختیار با خود شما است ، بلکه تردید به خاطر اختلاف وضع دشمن است ، مى خواهد بفرماید اگر عدد نفرات دشمن کم است ، به طور ثبه یعنى دسته دسته بروید، و اگر زیاد است دسته جمعى بروید.
در نتیجه برگشت معناى آیه و مخصوصا با در نظر گرفتن آیه بعدى که مى فرماید: (و ان منکم لمن لیبطئن ...) به این مى شود که : اسلحه خود را زمین نگذارید، و از تلاش و بذل جهد در امر جهاد باز نایستید، که اگر چنین کنید عزمتان مى میرد، و نشاطتان در اقامه پرچم حق مبدل به کسالت و سستى مى شود، در نتیجه یک عده تبطوء یعنى امروز و فردا خواهند کرد، و یک عده دیگر مانع حرکت دیگران مى گردند، و نمى گذارند سایرین به قتال دشمنان خدا و تطهیر زمین از لوث وجود آنان اقدام کنند.

 


و ان منکم لمن لیبطئن ...

 


بعضى گفته اند: حرف لام در کلمه (من ) لام ابتدا است ، براى این که کلمه (من ) اسم است براى کلمه (ان )،که در واقع مبتدا است ، و لام دوم که بر سر کلمه (یبطئن ) آمده لام سوگند است ، چون بر سر خبر (ان ) در آمده ، و این خبر جمله فعلیه اى است که با نون تاءکید تشدیددار تاءکید شده و مصدر (تبطئه ) که مصدر باب تفعیل است ، و فعل (یبطئن ) از آن مشتق شده است ، و همچنین مصدر باب افعال این ماده ، یعنى کلمه (ابطاء) به معناى تاءخیر در عمل است .
کسانى که به هنگام جنگ و جهاد سستى و امروز و فردا میکردند از میان خود مؤ منین بودند
و جمله : (و ان منکم ...) دلالت دارد بر این که این مؤ منینى که در آیه روى سخن به ایشان است جزء همان مؤ منینى هستند که در صدر آیه با خطاب (یا ایها الّذین آمنوا...) مورد خطاب قرار گرفته اند، چون ظاهر کلمه (منکم ) همین است ، همچنان که آیه بعد هم مى فرماید: (الم تر الى الّذین قیل لهم کفّوا ایدیکم ...)، بر این معنا دلالت دارد، براى این که از ظاهر آن برمى آید که این اشخاص که به آنان گفته شد دست بردارید، نیز از مؤ منین بوده اند، و همچنین جمله هاى بعد که از نظر خواننده مى گذرد، همه به قرینه اتصال آیات دلالت دارند بر این که در صدد تحریک مؤ منینى هستند که در بین آنان این اشخاص مبطى و امروز و فردا کن هستند، توجه بفرمایید: (فلمّا کتب علیهم القتال اذا فریق منهم یخشون النّاس )، (همین که قتال بر آنان واجب شد، ناگهان طایفه اى را مى بینى که از مردم مى ترسند)، (و ان تصبهم حسنه ، فلیقاتل فى سبیل اللّه الّذین ...)، (و ما لکم لا تقاتلون فى سبیل اللّه ...) (الّذین آمنوا یقاتلون فى سبیل اللّه ...).
از همه این قرینه هاى گذشته در این آیات چیزى که به ظاهرش دلالت کند بر این افراد امروز و فردا کن جزء منافقین بوده اند، که جز به زبان ایمان نیاورده اند، وجود ندارد، علاوه بر این بعضى از کلماتى که خداى تعالى از آنان حکایت کرده ، دلالت دارد بر این که فى الجمله ایمانى داشته اند، مانند جمله : (فان اصابت کم مصیبه قال قد انعم اللّه على )، و جمله (ربّنا لم کتبت علینا القتال )، که از این دو جمله معلوم مى شود تا اندازه اى به اللّه تعالى و به رب متعال ایمان داشته اند.
بله مفسرین گفته اند مراد از جمله : (و ان منکم لمن ...)، منافقین نیستند، و معناى این که فرمود: (بعضى از شما _ با این که منافقین از مؤ منین نیستند) این است که ، بعضى از آنهائى که خود را در شمار شما مى دانند، و یا بعضى از آنهایى که با شما مؤ منین خویشاوندى دارند، ولى منافقند، و یا بعضى از آنها که در ظاهر و به حکم شریعت جزء شما مؤ منین هستند، یعنى مثل شما خونشان محفوظ است ، و از خویشاوند مسلمانشان ارث مى برند و سایر احکام اسلام در حقشان جارى است ، چون به اقرار به شهادتین تظاهر مى کنند،اسم است براى کلمه (ان )، توجه فرمود که این گونه تفسیرها در حقیقت دخل و تصرف بى جا در ظاهر قرآن کریم است .
چیزى که مفسرین نامبرده را واداشته که آیه شریفه را این طور معنا کنند حسن ظنى است که به مسلمانان صدر اسلام دارند، و معتقدند هر کسى که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) را دیده باشد و به آن جناب ایمان آورده باشد مسلمان است ، در حالى که بحث تحلیلى پیرامون رفتار و سیره اى که این افراد در زندگى خود چه در حیات رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و چه بعد از آن داشتند این حسن ظن را ضعیف مى سازد،و خطابهاى حاد و کوبنده اى که قرآن کریم در خصوص آنان دارد، این معیار را معیارى سست و غلط مى سازد.
و دنیا تاکنون هیچ امتى و جمعیتى را نشان نداده که همه افراد آن پاک باشد، و در نتیجه امتى طاهر به طورى که حتى یک نفر غیر طاهر و داراى لغزش و گناه در آن نباشد، الا یک امت هفتاد و دو نفرى ، یعنى یاران حسین بن على بن ابیطالب (صلوات اللّه علیهما) که همگى پاک بودند، از این امت کوچک که بگذریم همه جمعیت ها و حتى مؤ منین صدر اسلام مرکب بوده اند از مؤ منین واقعى ، و منافق ، و بیمار دل ، و پیرو هواى نفس .
تنها امتیازى که مسلمانان صدر اول با سایر مسلمین داشته اند این بوده که مجتمع آنان مجتمعى فاضل بود، که زمام امرشان به دست رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) بود، و معلوم است که اجتماعى که سرپرست آن چنین شخص شریفى باشد، نور ایمان آن اجتماع را فرا مى گیرد، و سیطره دین در آن حکومت مى کند، البته این حال مجتمع آنان از حیث مجتمع بود، و منافات ندارد که تک تک افراد آن از نظر عمل بعضى صالح و بعضى طالح و از نظر اخلاق ، بعضى داراى فضایل اخلاقى ، و بعضى مبتلا به رذایل اخلاقى باشند، و در آن مجتمع هر رنگى از رنگهاى اخلاق و ملکات یافت شود.
و همین وضع را قرآن کریم از مجتمع مسلمانان صدر اول و از صفاتى که در افراد آن مجتمع دیده مى شد یادآور شده ، از آن جمله در آیه زیر در عین این که صفات و فضایل اجتماعى آنان را به طور مطلق ذکر مى کند، در آخر که سخن از مغفرت و اجر به میان مى آورد، آن را به طور مشروط وعده مى دهد، با این که صفاتشان را به طور مطلق ذکر کرد مى فرماید: (محمد رسول اللّه و الّذین معه اشداء على الکفار رحماء بینهم تریهم رکعا سجدا یبتغون فضلا من اللّه و رضوانا سیماهم فى وجوههم من اثر السجود) _ تا آنجا که مى فرماید: _ (وعد اللّه الّذین آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفره و اجرا عظیما).

 


فان اصابتکم مصیبة ...

 


اگر به شما مصیبتى برسد مثلا کشته و یا زخمى شوید (قال قد انعم اللّه على اذ لم اکن معهم شهیدا)، مى گویند خداى تعالى چه رحمى به من کرد، که با آنان نبودم ، و گرنه من نیز با آنها ناظر آن مصائب مى شدم و به همان مصائب مبتلا مى گشتم .

 


و لئن اصابکم فضل من اللّه ...

 


و اگر فضلى از ناحیه خدا به شما برسد، مثلا دشمن را تار و مار کرده غنیمتى به دستتان آید، (لیقولن کان لم تکن بینکم و بینه موده ، یا لیتنى کنت معهم )، مثل کسى که خود را از شما بیگانه بداند، و مثل این که اصلا بین او و شما مودتى نبوده ، خواهد گفت اى کاش ‍ من نیز با آنان مى بودم ، و به آن غنیمت ها مى رسیدم ، در این جمله حال این گونه افراد را تشبیه مى کند، و مجسم مى سازد، مى فرماید با این که مؤ من بودند، و مسلمانان همه با هم یک دست را تشکیل مى دهند، و بین آنان قوى ترین روابط هست ، که همانا ایمان به خدا و آیات او است ، ایمانى که تمامى روابط دیگر از قبیل پدر فرزندى ، و خویشاوندى ، و ولایت و بیعت ، و مودت ، و غیره را تحت الشعاع قرار مى دهد، با این همه اینها به خاطر ضعفى که در ایمانشان هست کمترین رابطه اى بین خود و شما نمى بینند، و با چنین دیدى آرزو مى کنند اى کاش ما نیز با مؤ منین بودیم ، و در جهاد شرکت مى کردیم ، عینا مانند آرزویى که یک بیگانه دارد، مى گویند، (اى کاش من با ایشان بودم ، و به رستگارى عظیمى نائل مى شدم )، و یکى از علائم ضعف ایمان آنان ، همین است که به دست آمدن غنیمت را امرى بسیار مهم مى پندارند، خیال مى کنند آن مسلمانى که پشیزى غنیمت به دستش آمده ، همه سعادت ها را به دست آورده است ، آن را رستگارى عظیم به حساب مى آورد، و نیز هر مصیبتى که به مؤ منین برسد از قبیل کشته و زخمى شدن در راه خدا، و تحمل مشقت را نقمت و عذاب مى پندارند.

 


فلیقاتل فى سبیل اللّه الّذین یشرون ...

 


در مجمع البیان است که وقتى گفته مى شود: (شریت ) معناى فروختم را مى دهد، و چون گفته شود: (اشتریت ) معناى خریدم را افاده مى کند.
(
و شاید دلیلش این باشد که خریدن ، قبول عمل بایع است ، و پذیرفتن صیغه ایجابى او است ، که مى گوید، بعتک کذا، و یا شریتک کذا من فلان متاع را به تو فروختم ، و خریدار مى گوید قبول کردم ، و باب افتعال هم براى قبول فعل ساخته شده ، پس اشتراء به معناى قبول شراء، و یا بگو قبول بیع است ، که به تعبیرى دیگر آن را خریدن مى خوانیم ) پس مراد از این که فرمود: (یشرون الحیوه الدنیا بالاخرة )، این است که زندگى دنیایى خود را مى فروشند، در عوض آخرت را مى گیرند.
سرانجام رزمنده مؤ من ، یا شهادت است یا پیروزى ...
در آغاز این آیه شریفه حرف (فا) آمده تا مضمون آیه را تفریع بر ما قبل کند، و بفهماند مابعد آن نتیجه ماقبل آن است ، در ما قبل ، مسلمانان را به سوى جهاد تحریک مى کرد، و کسانى که از آن کراهت داشته براى بیرون رفتن به سوى جهاد امروز و فردا مى کردند مذمت مى کرد، و در این آیه مجددا مردم را براى تحریک براى قتال در راه خدا هشدار مى دهد، که همه آنها مؤ منند، و با اسلام خود و تسلیم شدنشان در برابر خداى تعالى آخرت را با زندگى دنیا خریده اند، همچنان که در جاى دیگر همین معنا را تذکر داده ، مى فرماید: (ان اللّه اشترى من المؤ منین انفسهم و اموالهم ، بان لهم الجنة )، آنگاه به فایده قتال - البته قتال به وجه حسن - که به هر حال اجرى عظیم است تصریح نموده ، مى فرماید: (و من یقاتل فى سبیل اللّه ...) با این کلام خود بیان کرد که امر رزمنده در راه خدا منتهى به یکى از دو سرانجام محمود و پسندیده مى شود، یا منتهى به این مى شود که در راه خدا کشته شود، و یا به این که بر دشمن خدا غلبه پیدا کند، و او به هر حال اجرى عظیم خواهد داشت ، و اگر شق سوم سرنوشت جنگ که عبارت از فرار کردن که نه کشتن است و نه کشته شدن را ذکر نکرد، براى این بود که اشاره کند به این که رزمنده در راه خدا فرار نمى کند.
و اگر از میان دو سرنوشت محتمل ، اول سرنوشت کشته شدن را نام برد، و بعدا سرنوشت غلبه را، براى این بود که ثواب کشته شدن بیشتر، و پایدارتر است ، چون رزمنده غالب و کسى که دشمن خدا را شکست مى دهد، هر چند که اجر عظیم برایش نوشته شده ، الا این که این اجر عظیم در خطر حبط شدن قرار دارد، چون وقتى آدمى بر دشمن خود پیروز شد ممکن است (غرور ناشى از پیروزى و هوسهاى ناشى از نداشتن دلواپسى به گناه وادارش ساخته ) در اثر ارتکاب گناه آن اجر عظیمى را که داشت از دست بدهد، چون بعضى از کارها هست که اجر اعمال صالحه را حبط مى کند، یعنى خنثى مى سازد، به خلاف کشته شدن در راه خدا،
که بعد از آن حیاتى جز حیات آخرت نیست ، تا در آن حیات گناهى از او سر بزند، و ثواب شهادتش را خنثى سازد، پس کشته راه خدا اجر عظیم خود را حتما دریافت مى دارد، ولى غلبه و پیروزى بر دشمن هر چند که غلبه اش در راه خدا بوده ، لیکن امرش در استیفاى اجرش مراعى و پا در هوا است .
شما را چه شده که در راه خدا و مردم مستضعف پیکار نمى کنید؟!

 


و ما لکم لاتقاتلون فى سبیل اللّه و المستضعفین ...

 


کلمه ، (مستضعفین ) عطف شده بر موضع لفظ (اللّه )، و به آیه این معنا را مى دهد: که چرا در راه خدا نمى رزمید و چرا در راه نجات مستضعفین نمى جنگید، و این آیه شریفه نیز تحریکى دیگر است بر قتال ، که با تعبیر استفهام انجام شده ، استفهامى که به یاد شنونده مى آورد که قتالشان قتال در راه خدا است ، و فراموش نکنند، که در چنین قتالى هدف زندگى سعیدشان تاءمین مى شود، چون در زندگى سعیده هیچ آرزو و هدفى جز رضوان خدا، و هیچ سعادتى پرمحتواتر از قرب به خدا نیست ، و به یاد داشته باشند که قتالشان قتال در راه مردم و زنان و کودکانى است که به دست غداران روزگار به استضعاف کشیده شده اند.
و بنابراین در این آیه شریفه تحریک و تهییجى است براى تمامى مومنین ، چه آنهایى که ایمانشان خالص است و چه آنهایى که ایمانشان ضعیف و ناخالص است ، اما آنهایى که ایمانشان خالص و دلهایشان پاک است ، براى به حرکت درآمدنشان به سوى قتال همان یاد خداى عزوجل کافى است ، تا براى اقامه حق ، و لبیک گفتن به نداى پروردگارشان ، و اجابت دعوت داعى او، به پا خیزند، و اما آنهایى که ایمانشان ناخالص است ، اگر یاد خدا تکانشان داد که هیچ ، و اگر یاد خدا کافى نبود این معنا تکانشان مى دهد که اولا این قتالشان قتال در راه خدا است ، و ثانیا قتال در راه نجات مشتى مردم ناتوان است ، که به دست کفار استضعاف شده اند، و خلاصه کلام این که آیه شریفه به این دسته از مردم مى فرماید اگر ایمان به خدایتان ضعیف است ، حداقل غیرت و تعصب دارید، و همین غیرت و تعصب اقتضا مى کند از جاى برخیزید و شر دشمن را از سر یک مشت زن و بچه و مردان ضعیف کوتاه کنید.
آرى اسلام هر چند که هر سبب و نسبى را در برابر ایمان هیچ و پوچ دانسته ، لیکن در عین حال همین هیچ و پوچ را در ظرف ایمان معتبر شمرده ، بنابراین بر هر فرد مسلمان واجب است که به خاطر برادران مسلمانش که سبب ایمان بین وى و آنان برادرى برقرار ساخته ، و نیز به خاطر برادران تنى و سایر خویشاوندانش از زن و مرد و ذرارى _ در صورتى که مسلمان باشند _ فداکارى کند، و غیرت به خرج دهد، که اگر چین کند مستضعفین از خویشاوندان خود را نجات دهد، همین عمل نیز بالاخره سبیل اللّه خواهد شد، نه این که در مقابل سبیل اللّه عنوانى سعید بن جبیر آورده .
و در آیه این مستضعفین بعضى از مؤ منین و پاره اى از آنها فرض شده اند، چون همان طور که قبلا خاطرنشان ساختیم کسانى هستند که اللّه و ربوبیت او را قبول دارند، و مى گویند: (ربّنا اخرجنا من هذه القریه ...)، و علاوه بر این که مؤ منند مظلوم و بیچاره و معذبند و داد مظلومى سر مى دهند استغاثه و التماس مى کنند، (پروردگارا ما را از این شهرى که اهلش ستمکارند نجات بده ...)، در این جا با این که ممکن بود بفرماید: (الظالم اهلها على انفسهم ) (که اهلش ستمکار بر نفس خویشند)، مساءله ستم را مطلق آورد، تا اشاره اى باشد به این که تنها به نفس خود ظلم نمى کردند، بلکه به این طایفه مستضعف نیز انواع ظلم و شکنجه را روا مى داشتند، و واقعیت هم همین طور بود.
و نیز در تعبیر از استغاثه طایفه مستضعف ، با این که مى توانست بفرماید: فریاد مى زدند، که هان اى مردم بامروت ، و یا اى قوم ، و یا اى بستگان ، و یا اى کسانى که خود را مرد مى دانید، آخر به فریاد ما برسید، چنین نفرمود بلکه زیباترین لفظ و بهترین عبارت را آورد، و آن این است که از آنان حکایت کرد که به جاى مردم پروردگار خود را خواندند، و به درگاه مولاى حقیقیشان پناه بردند، و عرضه داشتند: پروردگارا ما را از این قریه که اهلش ستمکارند بیرون کن آنگاه به طور اشاره عرض کردند، خدایا به دست رسولت و مؤ منین به وى که در راه تو جهاد مى کنند ما را نجات بده : (و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا)، و از این مناجاتشان فهمیده مى شود، از خدا تمناى ولى و یاورى کرده اند، اما راضى نشدند خود آن ولى را صدا بزنند، بلکه از پروردگارشان خواسته اند ولى و نصیرى به یاریشان بفرستد.


گفتارى کوتاه پیرامون غیرت و تعصب
در آیه اى که گذشت همان طور که اشاره کردیم همه مؤ منین یعنى آنهایى که واقعا مؤ منند و آنهایى که ایمانى مستعار دارند را تحریک مى کرد براى قتال با دشمنان ، و غیرت و تعصب آنان را به هیجان مى آورد، و این کارى است که هر مربى و رهبرى با مردم خود مى کند، و لیکن خواننده محترم اگر آیه شریفه را به دقت در نظر بگیرد و آنگاه رفتارى که خود ما به عنوان یک موجود طبیعى و به حکم آن چه طبیعت اقتضا مى کند عمل مى کنیم مقایسه کند، آن وقت ادبى از قرآن مى بیند که به راستى شگفت آور است .
توضیح این که جاى هیچ تردیدى نیست که در ساختمان بدنى و روحى انسان چیزى به کار رفته ،که آدمى را در مواقعى که احساس کند دیگران به منافع او تجاوز مى کنند، و رعایت احترام مقدسات (مثلا اطفال و ناموس ) او را نمى کنند، و یا در صددند آبروى او را بریزند، و خاندان او را هتک نمایند، و یا کارى دیگر از این قبیل بکنند وادار به دفاع مى سازد، و این لزوم دفاع از خود و از متعلقات خود حکمى است که فطرت به گردن بشر انداخته ، و به وى الهام کرده ، چیزى که هست بکار بردن این نیرو، و یا بگو اطاعت از این حکم فطرت دو جور انجام مى شود، یکى به نحو شایسته و آن این است که هم بکار بستند به نحو شایسته و حق باشد و هم براى حفظ حق خود باشد، نه حفظ باطلت ، و دیگرى بنحو ناشایست و مذموم و آن این است که هم بکار بستنت به نحو باطل باشد، و هم براى حفظ باطل شد، که معلوم است در این صورت چه فساد و شقاوتى در پى دارد، و چقدر نظام امور زندگى را به هم مى زند.
اسلام مسئله غیرت و تعصب را باطل معرفى نکرده بلکه اصل آن را حفظ نموده ، زیرا غیرت ریشه در فطرت انسان دارد، و اسلام هم دین فطرت است ، ولى در جزئیات آن دخالت کرده است ، و فرموده آن قدر از غیرت و تعصب که مطابق با فطرت است ، حق است ، و شاخ و برگى که اقوام به آن داده اند، باطل است ، این اولا، و در ثانى همین ودیعه فطرى را یعنى غیرت و تعصب را از هر سویى به سوى خداى تعالى برگردانیده ، و سپس موارد بسیارى که دارد همه را در یک قالب ریخت ، و آن قالب عبارت است از توحید، مثلا یکى از موارد تعصب ، تعصب درباره مردان است ، که زنان درباره آنان تعصب مى ورزند، یکى دیگر درباره زنان است ، که مردان نسبت به آنان غیرت و تعصب به خرج مى دهند، یکى دیگر درباره اطفال و کودکان ، و به طور کلى فرزندان است ، که پدران و مادران درباره آنان تعصب مى ورزند، همه اینها را رنگ توحید داد، به این معنا که هر جا تعصب ورزیدن ، خداپسند باشد، باید تعصب ورزید، هر جا نباشد نباید اعمال کرد، پس اسلام اصل تعصب و غیرت را که حکمى است فطرى تاءیید مى کند، ولى در عین حال آن را از شوائب هوا و هوس ها، و اهداف فاسد و شیطانى پاک ، و در همه موارد صاف مى کند، و همه را به صورت یک شریعت انسانى در مى آورد، تا انسان ها هم راه فطرتشان را رفته باشند، و هم دچار ظلمت تناقض و یک بام و دو هوایى نگشته مواردش با یکدیگر توافق و تسالم داشته باشند، پس آنچه اسلام بشر را به سوى آن مى خواند، و آن را مشروع مى داند، در بین موارد و اطرافش ‍ تناقض و تضادى نیست ، بلکه همه در این جهت مشترکند، که از شؤ ون توحید به شمار مى روند، و همه مواردش این عنوان را دارند، که پیروى حق و متابعت از آنند، در نتیجه همه احکام آن قوانینى کلى و دائمى و ثابت شده اند، (به طورى که از هر مسلمان آگاه بپرسى تعصب ورزیدن نسبت به خویشاوندان کافر و دشمن دین چطور است ؟
جوابش منفى ، و از هر کس بپرسى تعصب ورزیدن نسبت به مسلمانى بیگانه ولى پیرو حق چگونه است ؟ جوابش مثبت است ، از هر مسلمانى بپرسى غیرت ورزیدن نسبت به رفتار داماد با دخترت ، و نسبت به رفتار پسرت با همسرش چطور است ، جواب مى دهد در هر دو مورد اگر غیرت ورزیدن مایه خشنودى خدا است صحیح است ، و اگر پیروى هواى نفس است باطل است ).

 


الّذین آمنوا یقاتلون فى سبیل اللّه ... الطاغوت

 


در این آیه شریفه بین (الّذین آمنوا) و بین (الّذین کفروا) از نظر چگونه قتال کردن مقایسه شده است ، که مؤ منین چه جور قتال مى کنند، و کفار چگونه ؟ و به عبارتى دیگر از جهت نیت هر یک از دو طایفه در قتال کردنشان مقایسه شده است ، تا با این بیان شرافت و ف ضیلت مؤ منین بر کفار در طریقه زندگیشان معلوم شود، و روشن گردد که طریقه مؤ منین ، به خداى سبحان منتهى مى گردد، و تکیه مؤ منین بر جناب او است ، ولى راه کفار به طاغوت منتهى مى شود، و در نتیجه این روشنگرى ، مؤ منین به سوى قتال با کفار تحریک مى شوند.

 


فقاتلوا اولیاء الشیطان انّ کید الشیطان کان ضعیفا

 


آنهایى که راه کفر را پیش گرفته اند، بدان جهت که در راه طاغوت قرار گرفته اند، از ولایت خداى تعالى خارج شده اند، و در نتیجه دیگر مولایى ندارند، ولى آنان همان ولى شرک و پرستش غیر خداى تعالى است ، و او شیطان است ، پس ولى کفار شیطان است ، و ایشان نیز اولیاى اویند.
و این که در آخر آیه فرمود: کید شیطان ضعیف است ، دلیلش این است که روش طاغوت که همان کید شیطان باشد، چیزى جز ضعف نیست ، و به همین جهت است که مؤ منین را به بیان ضعف روش کفار تشویق و بر قتال کفار تشجیع مى کند، و بر کسى پوشیده نیست که ضعف کید شیطان نسبت به راه خدا با قوت آن نسبت به افراد هواپرست منافاتى ندارد.
بحث روایتى
(
ذیل آیه یا ایّها الّذین آمنوا خذوا حذرکم ...)
در مجمع البیان در ذیل آیه : (یا ایها الّذین آمنوا خذوا حذرکم ...) مى گوید: اگر در این آیه اسلحه را حذر خوانده از این جهت بوده که اسلحه وسیله و آلت حذر است ، آنگاه اضافه کرده که این معنا از امام ابو جعفر (علیه السلام ) روایت شده ، و نیز گفته است :
از امام ابى جعفر (علیه السلام ) روایت شده که فرمود: مراد از ثبات ، سریه ها، و به اصطلاح امروز گردان و یا هنگ ها و مراد از جمیع ، لشگر است .
و در تفسیر عیاشى از سلیمان بن خالد از امام صادق (علیه السلام ) روایت شده که فرمود: خداى تعالى کسانى که گفتند: خداى چه رحمى به ما کرد که با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) نبودیم ، و آسیب ندیدیم را مؤ من خوانده و فرموده : (یا ایها الّذین آمنوا خذوا حذرکم فانفروا ثبات او انفروا جمیعا)، تا آنجا که (اگر مصیبتى به شما برسد مى گویند خدا به ما انعام کرد، که با شما نبودیم ...).
و چنین به نظر مى رسد که به راستى مؤ منند در حالى که مؤ من نیستند که هیچ ، بلکه هیچ کرامتى هم ندارند (ولى چون جزء جمعیت مؤ منین و داخل آنانند) فرموده : (یا ایها الّذین آمنوا)، چون اگر فرضا اهل آسمان و زمین چنین سخنى بگویند، یعنى بگویند: (خدا چه انعامى به ما کرد که با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) نبودیم )، به همین خاطر مشرک مى شدند، پس افرادى که قرآن کریم این گفتار را از ایشان حکایت مى کند مشرک بودند (چون به قول معروف هم خدا را مى خواستند و هم خرما را)، وقتى مصیبتى به مسلمانان مى رسید چنین مى گفتند، و وقتى مسلمانان به غنیمتى مى رسیدند، مى گفتند اى کاش ما نیز با آنان بودیم و به رستگارى عظیمى رستگار مى شدیم ، یعنى در راه خدا جنگ مى کردیم (و غنیمت مى بردیم ).
مؤ لف قدس سره : این معنا را طبرسى در مجمع و قمى در تفسیر خود از آن جناب روایت کرده اند و منظور آن جناب از شرک ، شرک معنوى است نه ظاهرى که باعث کفر بشود، و ظاهر احکام اسلام را از صاحبش سلب کند، که بیانش گذشت .
و در همان کتاب از حمران از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که در تفسیر آیه : (و المستضعفین من الرجال ...) فرموده : ماییم آنها.
مؤ لف قدس سره : این روایت را از سماعه از امام صادق (علیه السلام ) نیز نقل کرده ،
اما با این عبارت که فرمود: اما جمله : (مستضعفین ...) فرموده : ماییم آنان ، (تا آخر حدیث ) و این دو روایت در مقام تطبیق آیه شریفه بر ائمه (علیهم السلام )اند و امام در مقام شکوا، از ظلم ظالمان این امت چنین فرموده ، و خود را مستضعف خوانده ، نه این که خواسته باشد آیه را تفسیر کند.
و در الدرالمنثور است که ابو داود در کتاب ناسخش ، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم ، بیهقى در کتاب سننش ، از طریق عطا از ابن عباس ‍ روایت کرده اند که گفت : آیه سوره نساء که مى گوید: (خذوا حذرکم فانفروا ثبات او انفروا جمیعا) به وسیله آیه : (و ما کان المؤ منین لینفروا کافه ...) نسخ شده .
مؤ لف قدس سره : این دو آیه با هم منافاتى ندارند تا بگوئیم اولى به وسیله دومى نسخ شده ، و این روشن است ، بلکه به فرضى هم که منافاتى بود، تازه از باب عام و خاص است ، که تنافیش ابتدایى است و بعد از تخصیص تنافى به کلى از بین مى رود، یا از باب مطلق و مقید است ، نه از باب ناسخ و منسوخ ، (و الحمدلله رب العالمین ) در تاریخ سوم فروردین ماه هزار و سیصد و شصت و دو شمسى پایان پذیرفت و انشاءاللّه در همین تاریخ جلد نهم را آغاز نموده ، از خداى عزوجل مسئلت دارم توفیق به اتمام رساندن این دوره تفسیر یعنى جلد نهم و دهم و نوزدهم و بیستم را مرحمت بفرماید، تا طبق سفارش و تاءکید مرحوم مؤ لف قدس سره همه چهل جلد به یک قلم ترجمه شده باشد، و نیز از خداى تبارک و تعالى درخواست مى کنم پاداش این خدمت را در نامه عمل والد بزرگوارم حجة الاسلام و المسلمین مرحوم سید هادى کروسى المولد و همدانى المسکن و مرحومه والده ام درج فرماید (سید محمد باقر موسوى همدانى ).